زندگی با عشق
با تو الفبای عشق را آموختم.ندای قلب عاشقم رابه گوش همه رساندم.به تو و کلبه عشق بالیدم.....
وبداند دراین دنیا عاشقی
می زیست که روزی برایش سیبی ازدرختی افتاد، زمینی رویید، دانه ای بر
دلش جوانه
زد وبی آنکه بداند عاشق شد.
اومی دانست ممکن است پایان این عشق خوش نباشد. 
اومی دانست جاده ای که واردش شده بی انتهاست،اما می خواست
برود.....تا انتها.
اوعاشق شده بودتمامی تلاشش این بود که شاید سرنوشت رانیزازپای درآورد.
به دامان خدابیفتد،که شاید سرنوشت طوری شودکه به اوبرسد.
تنهاتوشه اش کوله پشتی بود پرازتوکل، واحساس .
چشمهایش خیس خیس
بود .جزمعشوق نمی دید.وافق روبرویش راه رابه اونشان میداد.
اوفقط یک چیز می دانست،او می دانست که می تواند، او می دانست که دستانش اهورایی ترین
مهربرای سجوداست.
او می دانست که همه وجودش لبریزاست ، لبریزازمعشوق.....وفقط
یک چیزمی خواست،می خواست
که برود.
به ورای این حصارها،ازحصار تن می
گریخت ،بندها راپاره کرد و رها شد.
به اوغبطه می خورد.
وعطرمعشوق را باذره ذره هستی خویش استشمام می کرد......................
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



